| به یاد کاشی هفدهم |
| ساعت ٦:۱٠ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠ |
|
سلام . امشب تنها نبودم . تنهایی مهمانم بود . یاد تو را هم آورده بود . طفلکی یادت ، رنگ به رو نداشت از غم فراموشی . به تلنگر ترانه ای احوالپرست شدم ، گفتم سری بزنم شاید تو ندانی ،اما من هنوز هم نشانی ات را به یاد دارم . آن سوی خیابان زندگی ، دو قدم پس از پیچ کوچه ی یادها،نرسیده به درخت جوانی ، کاشی هفدهم . آری .من 17 ساله بودم که دیداری تو را یار ماندگار کاشی هفدهم کرد به کسی نگفتم ، اما تو بدان . بند آجرهای کاشی هفدهم کوچه ی یادها ، هنوز هم از باران آن روز به یادت تر مانده اند . خلاصه اش حال و هوای نمناکی دارد این کاشی هفدهم . چشمم را که به کاشی هفدهم دوختم ، 17 سالگی ام را دیدم . هنوز هم رهگذر هرروزه ی پیچ کوچه ی یادها بود . می دانست آن سوی پیچ کوچه چشم به راهش هستی . با خودم گفتم تا بودن تو تنهایی اش را در پیچ کوچه جا نگذاشته همکلامش شوم . افسوس که او سرمست یار بود و من دلتنگ دیدار . با آنکه سرمست بود از بودن تو ، دلم برایش خیلی سوخت. بیچاره مرا نشناخت ، پیدا بود از تبار جاماندگان است . دلخوش بود به دیدن نگاهی و جامانده ای میان پیچ کوچه ی یاد ها. خواستم دلش نشنکند ، گفتم آرزویی گذری کن . گذرا و سرمست گفت : کاش هیچ بودی ، یاد نمی شد . جمله اش نا تمام بود که آنسوی پیچ کوچه نگاهش را به دیدارت ، دیدنی کرد . و من به یاد جامانده ای میان پیچ کوچه ی یادها و کاشی هفدهم آسمانم نمناک شد . |
|
| ممل مارادونا |
| ساعت ٩:٥٠ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧ |
|
ممل مارادونا ما بچه های جنوب شهر قبل از اینکه قدمون به خیلی جاها برسه ،عقلمون به خیلی چیزا می رسه . از اون روزی که یاد می گیریم بایستیم باید یاد بگیریم کم نیاریم . ممل مارادونا هم بچه محل ما است .10 ساله است .همیشه پیراهن شماره 10 آرژانتین می پوشد .بازیش خیلی خوبه . تو جنوب شهر درسته که مارادونا زیاده ، اما هرکسی رو مارادونا صدا نمی زنند . به قول پیمان ، مهم نیست اسمت چیه ، مهم اینه که چی صدات می کنند . و همه او را ممل مارادونا صدا می کنند . داستان ما شاید هفته ی پیش شنبه شروع شد شنبه بعد از ظهر : با پیمان سر کوچه ایستاده بودیم که متوجه ممل و بچه های دیگر شدم .بچه ها در حال گل کوچیک بودند و ممل برخلاف معمول بازی نمی کرد و این جای تعجب داشت . ممل در حالی که یک توپ دولایه زیر بغل داشت با همان پیراهن شماره 10 و شلوار گرمکن و کتانی چینی ، سر کوچه ی ده متری ایستاده بود و دور و بر را می پایید . ناگهان به سمت سه پسر همسال خود که در حال عبور از سمت دیگر خیابان بودند داد زد - چطوری فتحی ؟ - خوبم ممل - فتحی تیغی می زنی ؟ - چیه ؟ بازم لنگ پولی ؟ - تو کار نداشته باش با رفیقات 3 به 1 تیغی می زنی ؟ - مگه دیونه ام ؟ برو یکی دیگه رو خر کن - برو بابا و ممل نا امیدانه به سمت ما آمد و سلام کرد - سلام آقا بهرام ، سلام آقا پیمان - سلام ، چرا با اینها بازی نمی کنی ؟ - منتظرم یکی گیر بیاد تیغی بزنیم . به جون مادرم، بدجوری لنگ پولم . پیمان گفت : چرا؟ پول برای چی ؟ - پول کفش میخی ! یه مدرسه فوتبال بالاشهر باز شده ، همشون بچه پولدارن ، می خوام برم تست بدم ، منتها کفش میخی ندارم ، دارم مایه جور می کنم - توکه بچه پولدار نیستی . قبولت هم کنند شهریه رو از کجا میاری ؟ - معلم ورزشمون اونجا مربیه ! خودش گفته برم تست بدم . تو مدرسمون فقط به من و فرید بکهام گفته بریم تست . معلممون می گه سالی سه تا سهمیه ثبت نام مجانی دارن برا کسایی که بازیشون خوبه اما پول ندارن . پیمان گفت : تو حتما قبولی ، برو . - آره معلممون هم گفت صد در صد قبولی ، به جون مادرم . پرسیدم : حالا پول کفش چقدر می شه ؟ - خوب خوبش که تا 100 تومن هم هست ، ولی معمولیش دیگه حدود 20 تومنه پیمان گفت : معمولیش ؟ - آشغالیش هم هست 10 تومنه به درد نمی خوره ، بین دو نیمه باید نوشو بخری . پرسیدم : راستی خود مدرسه فوتبال مگه نمی ده ؟ - بعد از ثبت نام که می دن ولی خب برا تست فکر کنم خودم باید داشته باشم. گفتم : برو همونجا کفش یکی رو قرض می گیری - نه بابا ، عمرا پیمان گفت : غیرممکنه که خودشون ندن ، خودشون بهت می دن ممل با حالتی خاص گفت : اصلا خودشون هم بدن، من عمرا کفش قرض نکنم . اگه داشتم ، می رم تست می دم ، نداشتمم بی خیالش . پرسیدم : حالا خودت چقدر داری ؟ - الان هزار تومن پیمان گفت : خب بیا من 20 تومن بهت می دم برو بگیر . - نه آقا پیمان ، خودم بلدم جور خودمو بکشم .بعدشم من میگم قرض نمی کنم تو میگی گدایی کن ؟ پیمان گفت : گدایی کدومه ممل ، قرض می دم - دست شما درد نکنه ، اگه لنگ بودم خبرت می کنم . پرسیدم : راستی بابات خوبه ؟ - سلام میرسونه بعد رو به یکی از پسرهای کم سن و سالتر که داشت رد می شد رفت و گفت : - 500 تومن بده با من مصاحبه کن و پسر در حالی که به راه خود ادامه می داد و سعی می کرد که شانه اش را از دست ممل خلاص کند - برو بابا نمی خوام مصاحبه کنم - پس 500 بده بعدا مصاحبه کن - برو بابا و ممل یکی تو سر او زد و او را رها کرد و پسر درحالی که می دوید داد زد - برو بابا ممل دیوونه
یک شنبه بعد از ظهر :
تازه از سر کار رسیده بودم . به داخل بقالی حسن آقا رفتم تا دو هزار تومان یدهی ام را بدهم . حسن آقا پیرمردی حدود 65 ساله است که پارکینسون دارد .گردنش بدون اختیار ، مدام به سمت چپ و راست با ضرب اهنگ کند و یکنواخت در حال حرکت است . چهره ی عبوسی دارد ولی من یاد ندارم کسی از او رنجیده یاشد . همیشه یک روپوش طوسی کوتاه به تن می کند و انصافا آدم تمیزی است . وقتی وارد شدم و سلام کردم .حسن آقا در حالی که داشت دست چپ ممل را در یک لگن کوچک آب گرم ماساژ می داد ، جواب سلامم را داد . مادر ممل هم آنجا بود و با هم سلام و احوالپرسی کردیم . حسن اقا رو به ممل گفت : خب راستش رو بگو ببنم واقعا توپ خورده ؟ ممل با حالت ناله گفت : آره به جون مادرم ! مادرش یواشکی بشکونی از ممل گرفت و ممل تکانی خورد . در همین حین حسن آقا یکی از انگشتانش را جا انداخت . ممل آخ بلندی کشید و حسن آقا گفت : خوبه حالا زخم شمشیر که نیست این سیاست حسن آقا بود ، وقتی که داشت عضوی را جا می انداخت با حرف زدن حواس طرف را پرت می کرد و در همین حین انگشت یا عضو مورد نظر را جا می انداخت . به ممل گفتم : چطوری ممل مارادونا ؟ مادر ممل کمی ناراحت شد و چهره در هم کشید . ممل گفت : مصدومم آقا بهرام . فکر کنم یه هفته ای دور از میادین باشم خنده ام گرفت و ممل ادامه داد : فقط خداکنه تا جمعه که تست می دم خوب بشه گفتم : خب ان شاالله که خوب میشه . من مطمئنم تو فوتبالیست خوبی می شی فقط باید حاشیه رو کم کنی - بالاخره حاشیه هم جزیی از بزرگان فوتباله ، ما هم یکیش. و بعد ممل رو به حسن اقا کرد و گفت : حسن اقا تموم نشد ؟ - نخیر 3 تا دیگه مونده ممل با حالت تضرع گفت : وای حسن آقا جون مادرت ! مادر دوباره ویشگون گرفت و ممل تکانی خورد و حسن آقا دومی را جا انداخت . ممل دوباره ناله ای کرد . هم خنده ام گرفته بود و هم دلم می سوخت . بعد رو به حسن اقا کردم و گفتم : - حسن آقا تا این از ننه ما هم مایه نذاشته ما بریم ! دست در جیب کردم و پول را روی یخچال گذاشتم . - باشه آقا بهرام ؟ قابلی نداشت . - ممنون حسن آقا به مادر ممل گفتم : واقعا یه مارادوناییه برا خودش ! مادر ممل با افسوس گفت : کاش امیدی باشه. فردا خراب نشه. این محل مارادونا و بروسلی زیاد داشته. اما کو ؟ با اشاره به ممل گفتم :نه بابا ! این کارش درسته ، مگه نه ممل . ممل هیجان زده شد و گفت : جون مادرم ، خیلی کرم مادر ویشگونی دیگر گرفت و حسن اقا انگشت دیگری جا انداخت . ممل اخ بلندی کشید . و من درحال خروج بودم که شنیدم حسن اقا گفت : - چطور توپ خورد که 4 تا انگشتات در رفت ؟ ممل با گریه گفت : بابا گلر بودم توپ خورد حسن آقا گفت : چرا دروغ می گی ؟ تو که همیشه اون جلو داری گل می زنی . - نه به جون مادرم گلر بودم مادر ویشگون دیگری گرفت و حسن اقا جا انداخت ممل آخ بلندی کشید از جلوی در به مادر ممل گفتم :به آقا محمود سلام برسونید - بزرگیتونو می رسونم
دو شنبه بعد از ظهر : با پیمان در حال صحبت بودیم که دیدم ممل با دست باندپیچی شده در حالی که 5 تا بچه 10 تا 15 ساله رو دنبال خودش راه انداخته با عجله خودش رو به ما رسوند و بعد از سلام گفت : - آقا بهرام بی زحمت بیا این موزاییک رو با مشت بشکن - برو ممل حوصله ندارم - آقا بهرام جون مادرت با حالت غیظ به سمتش یک قدم برداشتم که سریع عقب رفت و گفت ببخشید آقا بهرام غلط کردم گفتم : دیگه رو بهت می دم پررو نشو ! - چشم ببخشید و بعد رو به یکی از اطرافیانش کرد و گفت : - بهرام کایکو اینه ها . یالا مایتو بده . گفتم : ممل می زنمت ها ، برو پیمان گفت : بابا بیخیال تو ام . کوتاه بیا دیگه ، گیره پوله بنده خدا . اصلا برا خودمونم ، خیلی وقته نشکوندی . - تو دیگه حرف نزن . همین کایکو ، مایکو رم تو انداختی تو دهن مردم . - داش به من چه ؟ من گفتم ، ولی دیگرون صدات زدن . حالا بده اسمی شدی ؟ - برو بابا ممل گفت : آقا بهرام جون مادرت - تو ام خفه شو دیگه هی جون مادرت ، جون مادرت ، برو گمشو اینجا وانسا ممل ترسید و به رفقاش گفت بریم و به راه افتاد در حالی که دور می شدند پیمان یواش گفت : خیلی بی معرفتی ! یزید تو که می دونستی این لنگه پول کفششه . بعدشم مگه ندیدی دستشو ؟ دیروز خودش شرط بسته با مشت زده تو موزاییک ، هم انگشتات در رفته ، هم مایشو باخته . واقعا عصبی شده بودم ، از خودم بدم آمد . گفتم : - پیمان صداش کن ، منتها رو نده پررو بشه و پیمان صدایش کرد . اول بر نمی گشت . اما من داد زدم - خوبه حالا خودتو لوس نکن . بیا ببینم . ممل برگشت و نگاهم کرد ، گفتم : - حالا سر چقدر بستی ؟ - دوتومن آقا بهرام - یزید ، یعنی دست من اندازه یه لنگه کفش تو نمی ارزید ؟. - بابا چکار کنم ، اینهام گدا گشنه اند دیگه بعد رو به پسری که از همه بزرگتر بود و حدود 15 سال داشت گفت: - مایتو بده و پسر دو هزار تومان به او داد و بعد رو به پسر دیگر گفت : - موزاییک رو بیار موزائیک را آوردند و من هرچه زور داشتم ، جمع کردم تا مشتی شد و آن را نه بر موزاییک ، که بر سنگدلی روزگار نواختم . ممل برد .
سه شنبه بعد از ظهر : وقتی از سرکار برگشتم ، جو محل هیجان عجیبی داشت . ممل با پرهام و حسین کاشی با یک تیم سه نفره دیگر در حال بازی کردن بودند . همه ی بازیکنان به غیر از ممل بین 15 تا 17 ساله بودند .اختلاف قد فاحش بود . هم حریف که بچه های کوچه صفاری بودند قوی بودند و هم تیم ممل . پیمان هم داور و وقت نگه دار بود . سلامی کردم و پرسیدم شرطیه ؟ - آره سر 5 تومن با اینها بسته . پرهام شما و حسین کاشی هم همینجوری محض رضای خدا بازی می کنند . انصافا بازی زیبایی بود و من محو هنر نمایی های ممل بودم . نا خود آگاه به یاد بابای ممل ، محمود 28 افتادم . محمود هم دوره ما بود و عشق پیکان تهران 28 . هنوز هم یک تهران 28 تمیز دارد و با اینکه پلاک ها جدید شده ، او علاوه بر پلاک جدید ، پلاک قدیم تهران 28 رو گوشه ی سپر با قاب برنزی نصب کرده . محمود18 - 19 ساله بود و صبح تا شب تو زمینهای خاکی بازی می کرد ، بعد یک تیم باشگاهی تو امید های تهران خواستش و یک ماهی بود که توی اون تیم رفته بود و داشت جا می افتاد ، که توی یک دعوا تو محل ، یک نفر با تالیور زد جفت زانوهاشو خرد کرد . بیمه درست و حسابی هم در کار نبود . آخر سر کلی زور زد تا تونست فقط پول درمان بگیره و بعدشم مجبور شد با یک پیکان تهران 28 قسطی مسافر کشی کنه . اگه اون اتفاق نمی افتاد شاید هنوزهم می تونست باشگاهی بازی کنه . چون تازه 30 سالشه . تو همین افکار بودم که دیدم حسین کاشی دوید و از همه خداحافظی کرد . حسین کاشی پسر رمضون خان کاشی از خانواده های خیلی مومن و قدیمی محل هستند . با اونکه حسین 16 سالشه ولی بچه عاقل و سربه راهیه . خلاصه حسین رفت و تیم ممل دو نفره شد. در همین حین خواهر کوچک پیمان ، پونه که او هم 10 ساله است ، در حال رد شدن بود . اخلاق پونه پسرانه است و شیطنت زیبایی در چشمانش دارد . ممل به پیمان گفت : - آقا پیمان اجازه می دی پونه وایسه دروازه بان ما ، من روی اینها رو کم کنم ؟ پیمان با تاکید : پونه خانوم . و بعد پیمان رو به پونه کرد و گفت : - می خوای گلر اینها بشی ؟ در چشمان پونه برق شادی و شیطنت می درخشید . با همان شیطنت معصومانه و همیشگی اش گفت - داداش بگو گل خوردم دعوا نکنه ها - غلط می کنه در همین حین تیم مقابل شروع به اعتراض کردند . انصافا هم حق داشتند . بازیکن های خوبی بودند و برای سن و قد شان خیلی افت داشت که حتی با خود ممل بازی کنند ، چه برسد با یک دختر 10 ساله . - آقا مسخره بازی که نیست . یه توپ بخوره حالا بیا و درستش کن - تو چکار داری بازیتو بکن - نه آقا ما بازی نمی کنیم پیمان گفت - آقا جون بازی نمی کنی مشکل خودته . اما بخوای بازی نکنی قانونش باخته .
یکی از آنها گفت : - یعنی آقا مشکلی نداری ما یه موقع توپ محکمی چیزی بزنیم ؟ - نه آقا بازیتو بکن - باشه خیالی نیست ، پای خودتون ، بازی می کنیم . و ممل به پونه گفت : - مواظب باش دست به تیر دروازه پنالتیه . دستتو به تیر نگیر . بعدشم ، لایی گل نخوری ها ، لایی گل بخوری می اندازمت بیرون . و پونه جواب داد : برو بابا ، ما تو مدرسمون زنگ ورزش فوتبال بازی می کنیم ، بازیم از تو خیلی بهتره . و بعد ادای ممل را درآورد . بازی به جریان افتاد . من رو به پیمان گفتم : چقدر مونده ؟ گفت 3 دقیقه مفید - چند چندن ؟ - ممل اینها 4 اونها 2 - دم ممل گرم مشغول تماشای بازی زیبای آنها شدم . خیلی جالب بود ممل و پرهام طوری به هم پوشش می دادند و جلوی شوتها و پاس کاریها را می گرفتند که عملا توپ جدی و یا محکمی به پونه نمی رسید . تقریبا چند ثانیه ای از وقت باقی مانده بود که پونه خواست یک توپ را دفع کند که سوتی کرد و توپ از زیر پایش به درون دروازه رفت . نتیجه 4 به 3 شد . چند ثانیه آخر هم به خیر گذشت حتی پونه یک دست به تیر دروازه هم داد که نتیجه اش یک پنالتی بود ، پرهام در دروازه ایستاد و پنالتی را گرفت . بعد از بازی ، دو طرف شروع به کرکری خواندن کردند و با هم قرار فردا را می گذاشتند در همین حین ، پونه در حالی که در پوست خود نمی گنجید ، باهمان شیطنت پسرانه و همیشگی اش به سمت پیمان دوید و گفت : - خوب بود داداش ؟ - عالی بود - بعدا هم میشه با ممل اینها بازی کنم ؟ - نه دیگه ، همین یه دفعش خوبه . اصلا زشته دختر تو سن و سال تو ، با پسرها فوتبال بازی کنه . ایندفعه هم استثنا بود . چون خودم بودم . - باشه ، بعدا هم خودت بودی اجازه می دی ؟ - اینجا خوب نیست حرف بزنیم ، حالا برو خونه بعدا حرف می زنیم . و پونه به آرامی به سمت خانه روان شد . تیم حریف در حال رفتن بود .یکی از آنها درحالی که دور می شدند داد زد - ممل پولها رو خرج نکنی ، فردا پس می گیریما - آره جون خودت و بعد ممل طوری که آنها نشنوند گفت : - تازه جون مادرم ، دوتا گل اولم آوانس دادم که فردام بیان بازی پرهام گفت : راست میگه با آنکه ایمان داشتم ، گفتم : خوبه حالا ، ووسه ما لاف نیاین . پیمان به پرهام گفت : راستی اون پیراهن زرده رو یادت باشه ، فردا بعد از بازی یه گیری بهش بده ، یه کتکش بزن بی پدرو . به پیمان گفتم : بابا چکارش داری بدبخت پیمان گفت : نامرد انگار نه انگار دختر تو گله ، حواست نبود چجوری از اون گوشه شوت زد . پرهام : آره خدایی فردا فکشو میارم پایین گفتم : تو غلط می کنی دست بهش بزنی . و رو به پیمان گفتم : پیمان جون خودت گفتی بازیتون رو بکنید و کار نداشته باشید کی تو گله . - خب من بگم ، اون عوضی باید رعایت کنه یا نه ؟. نگاش کن و با دست پونه رانشان داد که لنگ لنگان به سمت خانه می رفت . با آنکه دلم برایش سوخت ، اما تحسینش کردم . گفتم : خودمونیم پیمان این آبجیت با این اخلاقش چرا پسر نشد ؟ - مگه الان نیست ؟ در همین لحظه ماشین محمود 28 از پیچ کوچه وارد شده و پسرک 5 – 6 ساله ای که ممل برای نگهبانی گذاشته بود گم و گور شده بود . و ممل که غرق احساسات بود غافلگیر شد . به قول پیمان ، محمود 28 هم ماشین را پارک کرد ، هم ممل را . خلاصه بعد از کتک مفصلی که ممل به جرم بیرون بودن و فوتبال بازی کردن خورد ، محمود 28 کفش های ممل را ازخانه به کوچه انداخت و در را بست و به سراغ ممل رفت . ما فقط صدای ممل را از داخل می شنیدیم که داد می زد : - یکیتون ، جون مادرش کتونی ها رو نجات بده . و حسن آقا کتانی ها را از کف کوچه نجات داد .
چهار شنبه بعد از ظهر : آن روز کمی دیر رسیدم ، بازی در حال اتمام بود . تیم سه نفره ی ممل ، پرهام و حسین کاشی ، از تیم دیروزی که با یک نفر ذخیره هم آمده بود و زود به زود جابجا می کردند 6 بر 1 جلو بود . خشم و احساس حقارت را در چشمان حریف می دیدم . آنها سعی داشتند تا با خشونت یا بازی را بهم بزنند یا اینکه لاقل روزنه ای پیدا کنند . خلاصه با کشمکشی عصبی بازی تمام شد و تیم حریف را کارد می زدی خونش در نمی آمد . پرهام در یک فرصت مناسب ، وقتی که پسر پیراهن زرد دیروز و قرمز پوش امروز ، از جلوی او رد می شد ، برای او یک پشت پای ناحق گرفت و طرف هم که انگار آماده بود با یک عکس العمل سریع ، هم مانع از زمین خوردن خود شد ، هم یک مشت به چانه ی پرهام حواله داد . خلاصه بعد از یک زدو خورد دو نفره ی کوتاه بین پرهام و پسرک ، من و پیمان آنها را جدا کردیم و قائله ظاهرا ختم شد . بعد از رفتن تیم حریف و برقراری آرامش نسبی ، ممل در حالی که پولها را دردست داشت و از خوشحالی نمی دانست چکارکند ، تک تک ما را زوری می بوسید و تشکر می کرد . ترحم و شعف ، غوغایی در وجودم می کرد . در همین لحظات زیبای ممل بود که محمود 28 با ماشین از سر کوچه پیچید . ممل در کسری از ثانیه پول را در دست پیمان گذاشت و به داخل بقالی حسن آقا جهید و با همان یک دست سالمش شروع به درآوردن کفشهایش با سرعتی باور نکردنی کرد و در همین حال ودر حالی که پشتش به پیمان بود گفت : - آقا پیمان دمت گرم ،جون مادرت فردا بعد از ظهر پولمو بده ، برم کفشم رو بخرم بعد روبه حسن اقا - حسن آقا دمت گرم کفشامو گذاشتم اینجا . و بعد سریع دمپایی اش را پوشید و کفشها را جفت کرد و کناری گذاشت . بعد به حسن اقا گفت : - مثلا من تخم مرغ خریدم ، می برم فردا میارم پس میدم حسن آقا و بعد بدون اینکه منتظر جواب حسن اقا بماند دو تا تخم مرغ برداشت و از در بیردن زد جلوی در که رسید محمود هم به ما رسید و سلام علیک کردیم - سلام بابا - تو اینجا چگار می کنی ؟ چرا عرق کردی ؟ مگه من نگفتم حق نداری بیای بیرون ؟ و به سمت او حمله کرد که با وساطت من و پیمان کوتاه آمد ممل گفت : بابا او مدم تخم مرغ بخرم برای دستم . اینم از خونه دویدم تا اینجا عرق کردم . من قبل از جواب محمود گفتم : خیلی خب . برو خونه ، هیچی نگو . و او چشمی تصنعی گفت و به سمت خانه دوید . پیمان رو به محمود کرد و گفت : - مشتی تو که می دونی این نابغه است نزن تو ذوقش . - می خوام نباشه . آخرش چی ؟ می خواد مثل من بشه ؟ می خوام صد سال نشه . اینم دقیقا داره پا می ذاره جای پای خودم . تو فکر کردی من خرم ؟ الان باهات شرط می بندم صدی نود کفشهاش تو دکون حسن بقاله . می گی نه بریم ببینیم ؟ با خنده گفتم : قبولت داریم اقا محمود . محمود با خنده ای تلخ گفت : خب آخه عین همین داستان رو بابام خدا بیامرز بامن داشت . منم کفشهامو همینجا قایم می کردم . همسن و سال این بودم مدرسه رو می پیچوندم می رفتم زمین خاکی های لب خط ، سیکلم به زور گرفتم . آخرش چی شد ؟ کفشامو تو حیاط خونه سوزوندم . پیمان گفت : حالا قرار نیست همه که مثل هم بشن که . یکی بد میاره یکی خوب میاره . بالاخره خدا کریمه و محمود درحالی که هیچ تمایلی به ادامه بحث نداشت دست خداحافطی دراز کرد و گفت : - آره ، خدا کریمه .
پنج شنبه بعد ازظهر : با پیمان در حال چانه زنی برای تعیین برنامه فردا بودیم . جمعه پرسپولیس با صبا در قم بازی داشت و استقلال با ملوان در تهران .مطابق معمول من نظرم بازی استقلال بود و پیمان ، بازی پرسپولیس . در حال چانه زنی بودیم که ممل با کفشهای نویی که بندهایش را گره زده بود و به گردن آویخته بود و در حالی که یک توپ چرمی را داخل تور انداخته بود و در حین حرکت رو پایی می زد به ما نزدیک شد و سلام کرد . گفتم : ممل مبارک باشه ، چرا نپوشدیش ؟ انداختیش گردنت ؟ - آقا بهرام رو آسفالت استوکهاش خراب میشه ، دارم می رم پارک ، اونجا رو چمن پارک می پوشمش . پیمان گفت : مبارکه ممل ، توپش از کجا رسیده ؟ - اینو معلم ورزشمون داد باهاش تمرین کنم ، شنبه می برم مدرسه پس می دم . پیمان گفت : خوبه دیگه داری بازیکن حرفه ای میشی ، چند وقت دیگه میایم استادیوم بازیتو ببینیم ، اونموقع تحویل بگیریا . - چشم آقا پیمان . من مثل این بازیکنهای الکی حرفه ای نیستم که فقط فکرم پول باشه و یادم بره از کجا اومدم . بابام میگه وقتی فوتبال می میره که ، به یه فوروارد دوزاری ، سالی 300 میلیون می دن تازه زوری 10 تا گل می زنه. یعنی گلی 30 میلیون ، یعنی اوت دستی صد هزارتومن ، خب معلومه بازیکن بی غیرت بازی میکنه، یادش می ره چرا تو زمینه ، می دونی ساقش چقدر می ارزه ؟. پیمان گفت : ایولا بچه محل باحال گفتم : تو کارت درسته ، فردا هم اگه بدون استرس بری صد در صد قبولی . پیمان پرسید : راستی بابات کجاست ؟ نیاد حالتو بگیره ؟ - نه خیالت راحت مسافر شهرستان خورده بهش تا شنبه نمیاد گفتم : پس بیطت برده ، راستی کفشهاتو بده ببینم . بعد در حالی که کفشهایش را از دور گردن با ظرافت باز می کرد ، آنها را بوسید وگفت : - آقا بهرام ببین چه بوی چرم باحالی میده ؟ آدم دلش می خواد بخورتش.
جمعه بعد از ظهر :
بعد از بازی ، خسته و کوفته از استادیوم به خانه برمی گشتیم . بازی کسل کننده بود . نه استقلال خوب بازی کرد نه ملوان . یعنی فوتبال نبود ، توپ بازی بود .آخرشم هیچ هیچ زوری . به قول پیمان بازی ممل هیجانش بیشتر بود . اون طرف پرسپولیس هم صفر صفر کرده بود . به پیمان گفتم : - اینها که می خواستند با این بازی بی کیفیت هیچ هیچ کنند چرا رفتن تو زمین و مردم رو علاف کردن ؟ - برای اینکه هر اوت دستی صد تومن مایشه در این صجبتها بودیم که دیدم ممل در حال روپایی زدن با توپ چرمی نزدیک شد و سلام کرد - چطوری ممل چی شد ؟ - هیچی بابا سر کاری بود پیمان گفت : یعنی چی ؟ تعریف کن ببینم . - هیچی صبح من و فرید بکهام با هم رفتیم . نمی دونی چه خنده بازاری بود . نصفشون با ننشون اومده بودن ، نصفشون با باباشون . تنها کسایی که با خط واحد اومده بودن ما بودیم . بعدشم خلاصه لخت شدیم و تمرین کردیم و مربی کلی به به کرد و بعد آخرش که شد گفت : - متاسفانه سه تا سهمیه مون پر شده فعلا اسم شما رو تو لیست نمی تونیم بذاریم ، ولی چون بازیتون خوبه فعلا هفته ای یه بار بدون ثبت نام بیاین . یکی دو ماهه دیگه بگذره خیلی از اینها که به زور بابا ننشون اومدن، مایوس میشن و دیگه نمیان ، بعد شما رو تو لیست بازیکنهامون می ذاریم . - خب بعدش ؟ - هیچی منم گفتم برو بابا ، حالا من بیام پشت خط یه مشت بچه سوسول پولدار بی عرضه بشنم تا یکیشون قهر کنه بعد اگه شد من بیام تو لیست ؟ - معلمتون چی میگفت ؟ - هیچی بابا اونم معلوم نیست دستیار ششمه نمی دونم دستیار چندمه . کاره ای نیست مارو گذاشت سر کار . آخرشم وجدان درد گرفته بود گفت : - آره برای اون سه تا سهمیه سه نفر نامه سفارشی آوردن برای همین نتونستند شما رو ثبت نام کنم . منم بهش گفتم : تازه اگرم می خواستن ثبت نامم کنند من خودم ثبت نام نمی کردم . آخه زور نداره من برم با یکی بازی کنم که لایی می خوره می ره مامانشو از گوشه زمین میاره سر من داد می زنه ؟ مربی هم ازش عذر خواهی می کنه . خداییش آخه اون مدرسه فوتباله ؟ مهد کودکم نیست . پیمان گفت :بهتر بابا ممل در حالی که پاهای خود را به شکل هفت درآورده بود و در همان حال با حالت مسخره ای رژه می رفت ، می خندید و می گفت : - خداییش یکیشون بود مثل مگ مگ همینجوری راه می رفت . پرسیدم : - حالا می خوای چکار کنی ؟ - هیچی با فرید بکهام قرار گذاشتیم حالا که کفش میخی هم داریم . از فردا زنگ آخر بپیچونیم بریم زمین خاکی های لب خط .
به قلم : حمیدرضا شیرازی 7 بهمن 1388
|
|
| پست یکم |
| ساعت ۱٠:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦ |
|
سلام دوستان من متولد 5 بهمن 1357 هستم و در تاریخ 6 بهمن 1388 درست زمانی که 31 سال و 1 روز داشتم این وبلاگ را راه اندازی نمودم با آرزوی بهترینها
کلمات کلیدی:
داستان کوتاه
|
|
| آرشیو وبلاگ |


